مامن نکو آدمک آریاپناهی
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:45
بودن مامن مرا خاطره رویا برم!دیدن معنا سرا در غم زیبا برم!سّر حقیقت چنان می بردم در عجب!نای توان نایدم صورت بی جا برم!عاقبتم موعدی تا به عقوبت رسم!چون که بود دنیوی فکر نفس ها برم!گشته مهیا مرا فرصت چون روشنی!کز دل شب ظلمتی روشن دارا برم!جان مرا آرزو خدمت کوتان نکو!ره به درستی برم سوی وزش ها برم! Adb...
راه قدم آدمک آریاپناهی
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:45
صورت زیبایی ات نقش روا غمزه ها!لحظه ی در روشنی پرتو رویت فرا!گشته ی سودایی ات عالم معنایی ات!می برسد لحظه ای عاشق جانان رها!خفته مرا دیده ام درد نظر چیده ام!راه قدم رفته را عالم بودن چرا!طرفه خبر از تو را آوردم لحظه ها!درد فراغت چنین می شکند در سرا!روشن پرتو کشد رخ به عیان چهره را!دیده نظر بر افق می...
سکنا آدمک آریاپناهی
-
تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 17:03
دگر تنها دگر دردم بدین بودن چه معنا را! چنان در گوشه ای محوم فغانم ناله سودا را! سری آشوب بیماری چو آتش می زند کاری! قراری نایدم امشب ز این بودن که سکنا را! نگاهم در خلا باشد پی آن آشفتگی جانی! سیه تاریکی ظلمت رسا گشتن به فردا را! ندارم وصل آمالیxa0به خوابی یا که بیداری! چنان در هر نفس گنگم چو تکرار...
زیبا آدمک آریاپناهی
-
تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 17:03
دستی توان برآرم برتاب موی زیبا! روشن شوم ز مستی از یک نگه به رویا! در حالت نگاهت سیمای روی ماهت! هر دم کشم به آهی از سینه تا بلایا! رخ را نکوی زیبا رحمی به حال ما کن! تا در نظر به شادی راهی به کوی سیم
تفکر آدمک آریاپناهی
-
تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 17:03
زمینم آسمان جایی تفکر ماوراهایی! که ذلت بیش از این ناید مگر در ماجراهایی! گرفتارم سیه بندی که در پی غصه ها باید! وزآن اندوه آتش سر چه می بارد نداهایی! دگر عزمم چنین باید که رفتن را گزین شاید! درا گرمی
محبوس آدمک آریاپناهی
-
تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 17:03
باشد مرا محبوس بند پرواز من ناید روا! زین عزلت تنهایی ام در هر نفس تا انتها! دردی زند در سر چنان کز آتش پنهان آن! آید غزل سودای دل بیند ولی باشد رها! میلی دگر از منظر خورشید تابیدن مباد! احوال آثارم چ
کمان آدمک آریاپناهی
-
تاریخ: 1399/11/8 ساعت: 17:03
بزن تیری ز آن ابرو که باشد همچو پیکانی! رها گردم ز این آتش که باشد در دل و جانی! نوایی می زند بر سر ز سودایی مرا آخر! نباشد بخت جانانی رسیدن وصل هجرانی! کدامین شب سحر نوری زند پرتو بدان صورت! که هر شب
نگار آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 14:38
نگار خوش ادای من رسا به حال زار منکه بوسم آن لبان تو به وقت جان کنار منبه زلف ناز روی تو چه ها برم به ناله هاچو زلف یک پری کنم نوازشت بهار منتو گر رسی به آینه نظر کنی به روی خودرسی به چهره ات پری شوی به انتحار منتو عشق چون فرشته ای که بر زمین نشسته ایکمی ز حال من بجو تویی حیات و کار منبه هر نفس که م...
صبح تابان آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 14:38
عجب صبح دل انگیزی هوا چون پرتو تاباننسیمی در وزش یک رو زند بر صورت و جانانچنان مدهوش این هستی که در عالم نمی گنجدحضوری در طراوت تا رسد گل را چنان خندانتبار روشنایی هم به کار آید اگر تابدچنان با دورمان پیمان که بینی یک اثر از آنبگو یاران من تا کی غم این روزگاران رارسا بر حال خوش با من برقصا با دگر مس...
شیدایی آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 14:38
مجنون و شیدایت شدم چون بر نظر وز روی توعمری به راهت می دهم از جان من در کوی تومن چون روان گشتم زمان عمری تو را آرم به کفطاقت بریدم زلف تو کز پیچش زان موی توای محتسب با من مگو بردی چه ها از من به اواز ره به جان باشی رها من ماندم گیسوی توتا جاودانی آنچنین خوش حالتی زیبا وزینیا غم نبینی از زمان خود می ...
شبگیر آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 14:38
به فکر این چو عاشقت شوم شوی نگار منشبی سیه بود به رو نه روی چون به زار منز بند هر هجا تویی دلیل بودن از دمیبه جان برم چنان دمی که آه سینه جار منبگو کمی ز آرزو چه می شود و گر به مورها کنی چو زلف خود تکان دهی به کار منسری زدم به دلبری که کوی غمزه را غمیچنان دمی مرا زدن که نیک و یار و بار مندمک ز عاشقی...
دم و لحظه آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 14:38
هر دم پی هر لحظه من منتظرت بودمچون عشق و شکوفایی مبهوت لبت بودمبا روی تری شویم غم را ز دو چشمانمکز در گذر عمری من ماه شبت بودمتا غم نشود پیدا بر صورت زیبایتتابیدم و تابیدم روشن ز رخت بودمای صبح سحر بادی آید سخنی جاییتا این سخن نابم آید به غمت بودمدردی به سخن دارم زان غم دمکا ماتمهر لحظه ی جانانم من ...
هوا آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 14:38
هوایت کرده ام زیبا تو را دلبستگی دارمکه از دوری بیافتادم به کنجی تا بدان زارمدلا ای دل عجب بردی مرا آن سو که می رفتشو رفت و دیدمش اما شدم چون بنده ای خارمسرم از روی دلبر چون کشاند مهر واقف راکه مهری را روا دارد و من در آرزو یارمتنم در تب چنان سوزد ولی کو مرحمی بر دلکه این را گویم از شهرم به حیوانانx...
تاب رهایی آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 14:38
تو را چون بند گیسویت رهایی تاب پیداییروان بادی چنان در هم ز جانم را تمناییحریمی در نکو مانی که در کویت نشاید شدو از بستن به چشمانم چنان در بهت سیماییمگر آواز هر سازی ندارد سوز جانانیبخندم بهر چشمانت که گیرد یا که سوداییبه ماتم تا رسم بر غم چنان از یاد جانانمتویی گیرا به شادابی ز پرتوهای در راییمرا ب...
دارا آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 14:38
نگون دارد چه از نامی نشانی از رخی داراکه در بندی ز جان بسته هوای جان به آثارانگو عیشی مدام عاری ز مهری تاب خوش سیماکه بر دیدن به سیمایت چنانم چون به جان خارانمایان را نهان پنهان چنان عهدی نکو بر جانکه می گویی تو از حالی منم گویم بدان حالاهراسم راز غم خوانی تو را در آن ز پیداییکه هستی چون به زیبایی ب...
راه شیدایی آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 14:38
به رسم راه شیدایی که سودایی شرر خواهدو در پرسش شبی یارم تمامی را به سر خواهدسر آمد قصه ی حوری نه جانم را رسیدن شدکه در آن لحظه ی زیبا حوالی را اثر خواهدمرا یک دم شوم همدم تو را زیبای تنازمنباشد هر چه باشد هم به سیمایت نظر خواهدبه سردی آن شبی سایه به جانی چون که افتادهمرا معنا چه شد آیا شرر ها را نگر...
فردای جان آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 14:38
سرآغازی نکو مهرت به کویت چون سفر کردمز آزادی دمی از جان رهایی تا سحر کردملبی گیرا به لعلی را نماند چون که در پاسخبه فردا می رسد گیرا همان لعلی که سر کردمسراسر مهر گیرایی به خوبی چون رخت راییمن از سیمین تن زیبا چه شب ها تا سحر کردمتو را مشکل به جان آیی که این است در تمناییالا ای یار زیبا رو ز مهرت جا...
هوای سر آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 5:50
هوا ز سر رسد که جان ز درد خود صدا کندز لحظه ای که بی اثر ز خنده گریه ها کندنمانده از اثر همین چو لحظهای که در کمینبه لحظه ای رسد که جان دمی به مبتلا کندهمان مثال ماجرا که پر بود به قصه هابه زندگی دری شود که کوبه جا به جا کندتر آن دمی شود ز من نفس کشم که نادممز مست و خط رو xa0به رو صفای انتها کنددمک ...
سهل و آسان آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 5:50
سرابی رو به رو دارم چنان در بهت و سرگردانمگر تن را شوم غافل که تن را باشدم گریانمنم افتاده ای تنها که در کنجی بی افتادهوگر من را سراغی شد بگو دارد ز جان تاوانسراسر عمر ما طی شد از آن رفتن که باید شدوگر از آمدن آیی منم در لشکر آنانبزن پرتو به جانم تا مرا از روشنی باشدوگر در روشنی گشتم بگو تابنده ای ت...
خسته جان آریاپناهی آدمک
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 5:50
شب است و خسته جان من ره سحر نمی بردکه عمر بی ثمر مرا به تن خبر نمی بردبه هر دری زدم نشد که وا شود به روی منوگر به در زدن نشد به کوبه در نمی بردسراب خسته را خراب به سوی برکه ای شرابنه در نگه حقیقتی به چشم تر نمی بردبه یاد آن دمی که من به راز خود چه می برممرا نمانده است دمی که در به در نمی بردبهانه ی ...