نهایت سایه ام عمری گذر را طی بود تنها!
مرا مستی بود دردی که شب را می کشم سودا!
قلم یاری دهد دستی توانم نای بودن را!
ز هجران غربتم در شب همی آرد نظر دنیا!
تو بودی پرتو روشن تو را نرگس بود چشمان!
در این ظلمت که تاریکی شود بر سایه ها پیدا!
بدین آشوب بیماری ز هر دم باشدم عجزی!
نهایت در زمستانی چنان سوز آورد سرما!
به ساز آواز ماتم جان نمایان اشک بر دیده!
به لب آهی کشم از غم بیارم واژه ها غم ها!
دمک چون بی کسی از غم بدان بودن نفس ها را!
رهایی بند تاریکی بود در هر نفس رویا!
برچسب:
نویسنده: امیر نوری