به خوشحالی و شادابی رها گردد اگر جان ها!
سرابی محو شادابی ز سودایی به درمان ها!
سحر روشن کند روزی غروبم چون بود سوزی!
چه مشکل ها به جان آید گذر اما به آسان ها!
تو را ای یار زیبارو شمایل باشدت نیکو!
در آن وقتی وزش بادی بیارد ابر باران ها!
تو را مستی قدح لعلی بود از جام شیرینت!
تو را عهدی چنان بستم مرا بودن به پیمان ها!
روا گر باشدم پیدا فدا آرم تو را جانی!
گرا در یک نظر بر من ببندی طره فرمان ها!
دمک را در گذر شب ها چنان آشوب جان رویا!
نهایت روزخوشبختی مرا باشد نمایان ها!
برچسب:
نویسنده: امیر نوری