
دم که رسد بر نفس سوز شرر را کجا!
می بزند بر سرم عزلت سودا کجا!
درک بود زندگی گر برسم کوی تو!
یا که بگیرم برت ناز کنم تا کجا!
در دل ظلمت ولی طور دگر باشدی!
وهم سرا مهلتی گیرد و پیدا کجا!
غصه به تنهایی ام اشک سزا آیدم!
رفته رسا آرزو کنج زوایا کجا!
گر بگشایی ز کو راه وصالت مرا!
قصد رسین بود ، گفته ی بی جا کجا!
چون نرسد ره دمک غصه به بودن روا!
فکر رهایی بود بودن خارا کجا!
برچسب:
نویسنده: امیر نوری