راهی بود کز آتشی آیم برون آغوش بر!
شب ها سحر کردم ولی کویت نشد ما را سفر!
دل خسته از آشوب جان چون تشنه ای له له زنان!
بخشا اگر پیمان ما وصلت بود در هر نظر!
نیکوی صورت روی تو از هر چه زیبا موی تو!
تابان تویی در آسمان عاری بود اسماء قمر!
از آمدن یا رفتنت به باشدی چون منظرت!
خلقی خرابند حال بد گشتن فنا خلقی دگر!
رویا بود گر یک نظر بر من کنی از دیده ات!
آشفته ی مویت مرا لب بر سخن آرد ثمر!
چون می زنی تیر از کمان دردی دمک دارد گران!
ای روزنه ایام جان بگذر زما تاوان ز سر!
برچسب:
نویسنده: امیر نوری