می ببرد برده را باز بگیرد قدم!
ره به سرا نگذرد صحبت بودن کرم!
گر برسد کوی تو ره به در سوی تو!
جمله قرار آیدم واژه سرایم قلم!
گفته ی پیمان بود چهره ی وجدان خرد!
گشته نکویت کمان قوس هلالی که خم!
خفته وزش را تبه رفته بیارد خبر!
عالم ماتم نهان گر چه در آیم ز غم!
لحظه ی وجدان نکو تا که شوی روبه رو!
دیو بد اهریمنی صاحب گیتی ستم!
غصه دمک عاشقی بگذرد این فارغی!
کز ره کویت چنان یار نکو در برم!
برچسب:
نویسنده: امیر نوری